تبليغاتX
دلتنگی های کرم خاکی

دلتنگی های کرم خاکی

اینجا مینویسم...فقط برای دل خودم

(: (:

دارم میرم یه مسافرت دور و طولانی (:    یکی دو ماهی نیستم.

کامنتدونی هم تعطیله فعلا.

وقتی برگردم احتمالا کلی چیزی دارم واسه تعریف کردن (:  فعلا بای.   بووووس


+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 4:51  توسط کرم خاکی  | 

1388

سال نو مبارک

با آرزوی سالی پر از سلامتی...شادی...موفقیت...عشق...

برای همه (:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:50  توسط کرم خاکی  | 

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را , که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن میکیرد

و بهار , روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.


همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است.


باز کن پنجره ها را, ای دوست,

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟


هیچ یادت هست

توی تاریکی شبهای بلند,

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و س ینه گلهای سپید,

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟


حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین,

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچهء تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!


خاک, جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را....

و بهاران را باور کن!

                                             "فریدون مشیری"


اسم عید که میاد میرم تو.....عالم بچگی.....

خونه تکونی های قبل عید مامان...بالا پائین پریدن ها و هیاهوی من وسط ریخت و پاشا...شور و شوق خرید عید...مسافرت رفتن هامون...چیدن هفت سین و تخم مرغ رنگی...عیدی...وایییی ماهی قرمز...تماشای اون همه ماهی با چشمای سیاه کوچولوشون توی آکواریوم ماهی فروش... بوی عیدتو کوچه ها... تماشای هیاهوی مردم و آماده شدنشون واسه  اومدن عید...مشق های تلنبار شده ی شب عید...همهمه ی بچه ها تو مدرسه بعد از عید..........

وقتی یاد اینا میوفتم دلم میخواد کوچیک بشم برگردم به همون موقع ها...دلم تنگ میشه

ولی من

.

.

.

هنوزم واسه اومدن عید روز شماری میکنم
هنوزم واسه چیدن هفت سین بیتابی میکنم
هنوزم عشق تخم مرغ رنگ کردن دارم
هنوزم ماهی قرمز میخرم

هنوزم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 4:51  توسط کرم خاکی  | 

هااان?!

فچ کنم باز زدم یه کاری کردم اینجا رو پکوندم....حس شیشمم بهم میگه !!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:40  توسط کرم خاکی  | 

fun at the expo

خب ما چند روز پیش عظم جزم؟(حالا همون) کردیم و ....

یعنی عظم هم نبود که, از فراخیت خود کاستیم و بر تنبلی خود غلبه فرمودیم ... اصلا هم سخت نبودا...اصلا

خب یونی ما هر سال از این برنامه ها می زاره که سالی یک بار نمایشگاه می زنن, بعد از همه شرکت های مختلف اونجا غرفه دارن.اکثرا هم واسه دانشجو هاست که میان مثلا به این غرفه ها سر می زنن و پرس و جو می کنن که ببینن چه جوری می تونن تو فلان شرکت کار پیدا کنن و از این جور چیزا.

ورودیش هم واسه دانشجوها مجانی هست.شایدم فقط مخصوص دانشجوهاس درست نمی دونم.

 ما هم که یه زمانی در به در دنبال کار می گشتیم. دو سه ماهی هم از تموم شدن درسمون گذشته و هنوز یالقوز و الاف هستیم و وقت زیادی هم واسه پیدا کردن کار نمومده.پس ما هم از این قاعده مستثنی؟(یکی نیست بگه خب بلد نیستی ننویس)حالا هر چی,نبودیم.

تازه از ماه ها پیش هم نقشه کشیده بودم که آره امسال هم حتما حتما حتما باید برم و شاید این دفه فرجی بشه و از این حرف ها...

یادش بخیر پارسال همین نمایشگاه رو با دوستام بعد از یونی رفتیم و همون روز هم کلی ته دلم قیلی ویلی میرفت که یعنی تا سال دیگه این موقع من کار پیدا کردم آیا؟ نکنه پیدا نکنم؟ ای دل غافل...ای

اصلا این کار پیدا کردن ما هم سریالیه واسه خودشا... قصه اش درازه که اینجا جاش نی.بریم سر داستان خودمون تا از دهن نیوفتاده.

آره خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا روز نمایشگاه رسید...

اونوقت از شب قبلش این شیطون رفت تو جلد ما و تنبلیمون گرفت واسه رفتن.آخه تنها بودم خب.آخه اصلا من حال نمی کنم تنهایی برم بیرون.اصلا از مرگ برام بدتره ها.نه اینکه بترسم که مثلا لو لو منو بخوره یا چمیدونم از این حرفها,خب حال نمی کنم دیگه.خرید که عمرا تنهایی برم, مثلا از اوناییش نیستم که بتونم ساعتها واسه خودم تنهایی تو خیابونا ... چرخ بزنم و خوچحال بازی در بیارم.یعنی کلا از این کارهای سرخوشانه از ما بعیده.

مگر اینکه بدونم چی میخوام و از کجا که سرمو مثل یه موجود نازنینی بندازم پایین و برم بگیرمش و یه راست برگردم خونه.چه دخمل سر به راهی هستم من.

ولی خب یونی رو هر روز عنر عنر تنها میرفتماا .علم و تحصیل جریانش سواست.یعنی اونم مجبور بودم خب.واسه خوش گذرونی نمیرفتم که.چه بسا که ما کلی از کلاسهای بعد از ظهر و کله ی صبحمون رو دودر نمودیم.

کمتر هم میشد که از راه یونی برم جایی.مگر اینکه خیلی سرخوش بودم اون روز...

داشتین شدت حال نکردنو؟

خلاصه...از شب قبلش عزا گرفتیم که فردا رو چیکار کنیم.هم دوست داشتم برم هم تنهایی زورم میومد.مامی جون که هر چی ما بهش پیله کردیم و گولش زدیم که بیا  بعدش با هم میریم خرید و از این جور چیزا...افاقه نکرد.گفت کار دارم فردا نمی تونم.

حالا من چیکار کنم؟ زنگ بزنم دوستای یونییم با هم بریم؟ آخه مگه چند تاشون هنوز لنگ کارن؟اصلا از کجا معلوم که فردا بیکار باشن!تازشم ساعت هم 10:30شب بود.اینا مرغن زود کپه می زارن.

اس ام اس؟ خدا پدرتو بیامرزه یه هفته طول می کشه بس که بوقن.مثلا شب امتحان من دارم بال بال میزنم اینور, یه کار حیاتی دارم با اینا.بعد دختره هفته بعدش منو می بینه یهو به صورت خیلی اتفاقی یادش میوفته که من کارش داشتم.تازه اون موقع میگه إإإ ببخشید مسیج ت و همین دیشب دیدم.نه اینکه بخواد بپیچونه هااا.

اگه قصد پیچش داشت که خب تکلیفمو می دونستم اینهمه وقت.درسته که منم گوشیمو یه خط در میون جواب میدم ولی مسیج و دیگه هیچ وقت رد نمیکنم.

نه بابام جان یولن اینا.سر ساده ترین چیزا هم اینجورین.بیخیال اینا هم شدیم.گفتیم حالا یه چی میشه دیگه.فوقش نمیرم.خبری نیس که, مثل پارسال, رفتم دیگه.چه گلی به سرمون زدن که امسال بزنن؟

با این افکار تا فردا هی میرم نمی رم کردم...یه دقیقه میگفتم میرم یه دقیقه میگفتم نچ نمیرم.ایییینقده خوب بود این بلاتکلیفی جاتون خالی.ایشالا بهش گرفتار بشین تا بفهمین چی میگم.

فرداش هم هی پت پت کردمو دور خودم چرخیدم تا ظهر..دیگه دیدم نه نمیشه انگاری باید برم.یه کمش هم از ترس غر زدن های اخوی بود....که دیگه بر خلاف میل باطنیمون شال و کلاه کردیم و راه افتادیم.از ترس سرما هم لباس گرم پوشیدیم که بعدا اینقده گرم شد, ما مثل چیز پشیمان شدیم .

حالا بماند اینا...این همه قصه گفتم که برسیم به اینجا.یه لیست دستم بود از کل غرفه ها.اونایی هم که میخواستم برم با خودکار علامت زده بودم که یعنی من خیلی هدف مندم الان.همین جوری باری به هر جهت(این یعنی چی اصن؟بلت نیستم خب ولی اعتماد به نفسم توپه) سرم و انداختم پایین و رفتم طرف اولین غرفه...

چند نفری بودن اونجا.یه پسرک چشم و ابرو مشکی هم پشتش به من بود و در حال آبنبات چوبی خوردن داشت با بقیه حرف میزد.منم فکر کردم مراجعه کننده س خودش, یه کم این پا اون پا کردم تا یارو بره.می خواستم احیانا اگه سوتی چیزی دادم جلوی یارو ضایع نشم خب!

که یه دفه برگشت گفت خب چطوری می تونم کمکتون کنم؟! ای دل غافل چی بگم من حالا؟ خلاصه دو تا سوال پرسیدم و خودش شروع کرد در مورد شرکتشون حرف زدن.بعد اینقده با مزه بود این, اینقده با مزه بود.اینقد با مزه حرف میزد.از حرف زدنش و قیافش تابلو بود که مال اینجا نیست.

طفلکی بیشتر از من هول شده بود انگار.هی یه نیگاش اینور بود حرف میزد, هی از اونور دستش رو میز بود هر چی اشانتیون و چیز میز داشتن میداد دست من.وقتی هم من حرف میزدم هی اینجوری اینجوری نیگاه میکرد د هی خوشحالانه جوابمو میداد (:

آخری هم بهم از تو یه سطل آبنات چوبی تعارف کرد.از همونایی که خودش داشت می خورد. می گه از اینا هم ببر.اونوقت یه فرم داده من پر کنم, همینجوری تو هوا داشتم اونو مینوشتم, هی کلش تو دست من بود فوضولی میکرد.حالا نه که دستخط من خیلی خوبه فکر کنم میخواست جاییزه بده بهم (: بهدش کلی تا ضایع بود دیگه.منم هی دلم نمیخواست این ببینه چی نوشتم.

خلاصه که نوشتیم و با نیش باز و کلی قربونت برم و قربونم بری ما رو روونه کرد رفتیم.یعنی اینکه ایشون کلی اعتماد به نفس ما رو بالا بردن و باعث؟ انبساط خاطر ما شدن.

اصلا کلا آقاهای اونجا از خانوماش مهربون تر بودن(بر عکس اون زنیکه خپل)هی به آدم اعتماد به نفس میدادن.خلاصه که کلی تا فان بود.دیگه بقه نمایشگاه رو هم هی سر خوشانه خوشحالانه واسه خودم چرخیدم!

تو راه که داشتم برمیگشتم داشتم به این فکر میکردم که اصلا تنبلی کار خوبی نیس!یعنی چی که آدم هی تنبلیش بشه تنها بره جایی!
دفه بعدی باید قشنگ سر فرصت حاضر شم, با میل و رغبت؟ بزک دوزک کنم,خوچحال از خونه برم بیرون و اینا...

بهدشم برم یکم در حال دوچرخه سواری و چه میدونم ملق زنی و پشتک وارو زدن تمرین نوشتن کنم که دفه دیگه کمتر خجالت بکشم.

خلاصه که اینجوریاا ...

پ.ن1: وقتی شبا میشینی اینجا این بوی محبوبه شب آدمو مستتت میکنه (:

پ.ن2: این خانوم والده هی بعضی وقتا میاد پیاده روی رو اعصاب آدم.خب وقتی من از خواب پا میشم تا دو ساعت بعدش پاچه میگیرم.صد بار هم بهش گفتم طرفهای صبح به من پیله نکن هی!مگه گوش میده.

خیلی بی ربطانه نوشت: من بعضی وقتا دلم میشکنه خب.غصه هم میخورم .... زباد

هنوزم قیافه ام شبیه بچگی هام میشه موقع غصه خوردن.بعد که غصه میخورم هی دلم میخواد زودتر موقع خواب بشه برم رو تختم دراز بکشم هی غصه بخورم. اینجوری خوبه (:

بعدتر نوشت: واااای من چقدر ورر زدم.دیگه حسش نی از اوضاع احوال دندونم با خبرتون کنم(:

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:42  توسط کرم خاکی  | 

پرت و پلا

هههه نوشتنم نمیاد خب.یعنی چیز خاصی ندارم بگم.همون روزمرگی های همیشگی.ولی ترسیدم اینجا کپک بزنه یه وقتی.گفتم بزار یکم پرت و پلا بنویسم همینجوری الکی.

آدم وقتی ناراحته انگار بیشتر حرفش میاد.این چند روزه دیگه اوووج فعالیت اجتماعی من بوده.هی همش دوس جونا رو دیدم.خوب بوده خوش گذشته.

بعد بووووقی ما یکی دو روزی با دوستامون بودیم.که اونم فکر کنم سهمیه امسالم تموم شد.

خلاصه که اینطوریااا.

آییییییی دندونم.

من نمی فهمم چه ارتباطی بین عید و دندون درد وجود داره که من هر سال قبل عید اینجوری دندون درد می گیرم.

بعدشم دیگه هیچ خبری نیست.همه چی امن و امان.چی میگن به قول معروف شکایت از بی وفایی زمونه و آدماش و از این حرفا واسه چاشنی.

دیشب خواب معلم کلاس دوم ابتدایی م رو دیدم.همینجوری یه دفعه ای.همووون شکلی بود.مثل قدیما.

آی دندونم ):

بعدا نوشت:آقا کاشف به عمل اومد که دلیل اینهمه دندون درد همانا روئیدن یک عدد دندان عقل در منتهی علیه دهانمان است.یعنی دارم رسماً به .....میرم!

نمی دونم وقتی عقلش نیست دندونشو می خوام چیکار؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 8:8  توسط کرم خاکی  | 

یاد من باشد ....

دیشب من عصبانی بودم.صبح خوچحاال شدم.الان دوباره عصبانی هستم.

خب من فقط کافیه که یکی یه موج منفی بهم بده.ایییینقده حالم انی میشه ایییینقده حالم انی میشه که نگو.خودمم الان نمی دونم چرا عصبانی هستماا.یعنی نمی فهمم که چرا من الان باید اینقده شاکی باشما?

فقط بارها این  تجربه رو داشتم که با کوچکترین تلنگر کل روزم خراب می شه.بعد این وضعیت بعضی وقتا حتی  تا چند روز هم ادامه پیدا میکنه.اییینقده من حالم انی می مونه تااااا دیگه کم کم یواش یواش یادم می ره.

یعنی یه نفری میاد رسمن اسباب تفریح مارو تا چند وقت جور می کنه. فقط یه تلنگر لازمه ها یکی فقط!!

بعدش سر چی اونوقت؟ الکییی. د اصلا اینشه که به آدم زور وارد می کنه.

سهراب می گه: ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

منم می گم: یاد من باشد احمق هستم!
اجاره نمی دم با من اینجوری رفتار کنه.مگه کیه!!

همینه دیگه وقتی آدم زیادی به یکی رو بده میاد سوارت می شه! خب من الان اینارو نوشتم داره یکم از عصبانیتم کم می شه.ههههههه

کلن ایشون رو + اوشون  همراه با دنیا و محتویاتش و حواله کردم به .... و بسی خرسندم از این بابت.

ولی دارم برات داداچچچچچ. دارم برات.اتفاقن این دفه اینارو دارم می نویسم که یادم باشه. یاد من باشد ....

خب اینارو بی خیییال.بسه دیگه. بزار بگم چرا خوچحال شدم امروز.وای الانم که یادم میوفته می خوشحالم دوباره.ههههههه.

امروز با مامان رفته بودیم مارکت.بعد دوتا آقا هه بودن اون بیرون اسپنیش بودن انگار.از این لباس های بیل بیلی هم پوشیده بودن.از این تیریپ ها که پول جمع می کنن. اقا اینا گیتار اسپنیش می زدن خدااااا. اصن چیزی بودااا.بعضی وقتا هم یکیشون می خوند باهاش.روحتو می نوازید خدااااا تا.

یعنی من امروز بهشت و رو زمین تجربه کردم.نمیدونم اصن یه احساس خوبی بود.جای شما خالی خب. من که کلی پرواز کردم اونجا واسه خودم.

اینقده قشنگ بود اینقده قشنگ بود اینقده من کیف کردم اینقده من خوچحال شدم . بعد خیلی خوب بود دیگه.

الان یارو شرمنده میشه من اینقدر خوشگل ازش تعریف کردم.چقدرم من خوب بلتم چیز تعریف کنم.

تازه می خواستم با این بیل بیلکم از یارو فیلم بگیرم , دلم نیومد اون صداها رو بعدا به صورت صدای چرخ گوشت از تو گوشیم بشنوم.

یحتمل یارو هم حال نمی کرد من اونجوری گند بزنم به موزیکش.

خلاااصه اینجوریاس

پ.ن 1:من دیشب اصلا مثل ادم نخوابیدم

پ.ن 2: سرگیجه هام؟ خوبن.هر از گاهی میان یه حالی به آدم میدن. دیشب بازم سرم گیج می رفت.

پ.ن 3: موزیک رو باید با صدای بلند گوش داد.مخصوصا وقتی که حال و حوصله نداری.با صدای بلنددددددد.اینقده خوبهههه.

پ.ن4:اتاقم هم تمیز شد.مثل دسته گلللل.بعد از مدتها فرش کف اتاقو رویت کردم.بس که این همه وقت زیر اون همه اشغال گم شده بود.

پ.ن5:دارم برات داداچ!

خیلی بی ربط نوشت: یعنی من عاااااااااااااااچقتتتتم.این مال رضا کیانیان بود.همینجوری الکی.

بعدا نوشت:خب این پست سه روز پیش نوشته شده و الان پابلیش شد.عصبانی؟ نه دیگه عصبانی نیستم.

اون ایشون بودا که من ازش عصبانی بودم.الان ایشون در مرحله ی شکر خوری می باشند.آخ که چقدر ما مبسوطیییییم.


نمی دونم چرا زیاد نمی تونم ازش عصبانی بمونم.

پ.ن: فکرای بد نکنید.ایشون فقط یه دوسته.یه دوست خوب...بود؟ هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 4:3  توسط کرم خاکی  | 

آی آدم ها.... موج می آید...

شدیدا فراااااخ شدم

دیگه از وقتی درس و دانشگاه تموم شده کارم شده بخور و بخواب.بخور بخواب اینترنت... بخور  بخواب اینترنت.... بخور بخواب اینترنت....

تمام روز هم پای کامپیوتر و اینترنت هستم, پت پتی میکنم بس عظییییییم.اکثرا هم خیلی متفکر زل میزنم به مانیتور که یعنی خب حالا دیگه چیکار کنم؟

وبلاگ می خونم , به اینور اونور سرک میکشم , چیز میز می خونم, هر از گاهی چتی هم میکنم.خب طبیعیه که با اییییینهمه بی تحرکی ادم فراخ بشه. اتاقم دو ماهی میشه که رنگ تمیزی به خودش ندیده.

هر روز دارم هی کم رنگ و کم رنگ تر میشم....کم رنگ و کم رنگ تر.....

دیگه نامرعی شدم..........کسی دیگه نمی بیندم.......

" آی آدم ها....  آی آدم ها.... موج می آید..."

دارم از همه چیز و همه کس جا می مونم. ناشکری هم نمی کنم.اینا چیزی نیست که آدم به خاطرش غر بزنه, نا شکری بکنه.اینو یه روزی یه دوست خوب بهم گفت.حرفش هیچوقت یادم نمیره وگرنه خودم که شعورم به این چیزا نمی رسید.

بعدها هم تجربه بارها ثابت؟ کرد که آدم واسه هر چیز الکی که نمیره یقه خدا رو بگیره بگه چرا؟ یهو شاکی می شه میزنه پس کلت اون وقته که باید دنبالش بدوی و بگی خدا جون غلط کردم.

الانم نا شکری نمی کنم چون چیزی نیست. تقصیر کسی نیست...اووووم....شاید خودم! حالم هم خیلی خوبه.

صحبت از فراخی و تنبلی بود به چه غم نامه ای تبدیل شد!

اومدم بگم اتاقم کثیف حال ندارم تمیز کنم چقدر پرت و پلا نوشتم.کسی نمیاد کمک؟؟؟ 

پ.ن 1:چرا بعضی از آدما رو وقتی لازمشون داری نیستن؟ وقتی احتیاج داری باهاشون حرف بزنی غیبشون میزنه! حالا هر چقدر هم که نقششون تو زندگیت کم رنگ باشه.حالا هر چقدر هم که از آدمای حاشیه زندگیت باشن.مهم اینه که تو الان اونو میخوای و اونم اینجا نیستتت!

آهااااای منظورم با تو بودا, با تو دارم حرف می زنما! معلوم هست کدوم گوری هستی؟

پ.ن 2:اینجا که آدم می نویسه انگار که داره با دیوار حرف می زنه.ولی باز خوبیش اینه که حرف می زنه.

  ( نه کم کم داره خوشم میاد از نوشتن )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 8:6  توسط کرم خاکی  | 

تو به من خندیدی .....

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ؛

سالهاست که در گوش من آرام؛ آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ؛ می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ؛

- خانه کوچک ما سیب نداشت !!

اخ ,چقدر این شعر قشنگه
نمی دونم شعرش از کیه ولی اصلا آخرررر عواطف و  احساسات ایییین.
خیلیییی لطیف ,خیلی دوسش دارم من.
خب بسه دیگه.


با ربط نوشت:خیلی عجیبه که من امسال از اون دپرشن های دم ولنتاین نگرفتم.از همونا که مخصوص خودمه.اصلا هم غصه نخوردم ,اصلا هم دلم از این جنگولک بازی ها نخواست.بر عکس پارسال.....

واااااای دیگه خودمو حسابی شرمنده کردم.چه با جنبه شدم جدیدا,از من بعید والاّ.
تشویییییییییق D:
مثل اینکه ظرفیت دپ امسالم تا چند وقت پرَُِ .دیگه حسابی دارم شرمنده می شما.اخه شما که نمیدونین که.

با ربط تر از با ربط نوشت:عشقولانه های عزیز ولنتاینتون مبارک (:

بعدا نوشت: اه اصلا فکر نمی کردم اینقدر جلف باشم D:

این شعر هم هیچ ربطی به ولنتاین و این حرفا نداشت هاااا
خیلی وقته می خوام اینجا بزارمش
همینجوری عچقم کشید خب.مگه تو هیچوقت عچقت نمی کشه همینجوری کاری بکنی خب؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:20  توسط کرم خاکی  | 

کن فیکون !

خب ما همین الان کن فیکون کرده و طی یک عملیات انتحاری از وبلاگ قبلی اسباب کشی کردیم اینجا.بهههد نه که خیلی من با سواتم تو این زمینه,الان کل تاریخ نوشته هام به هم ریخت.

خسته نباشم خب

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:55  توسط کرم خاکی  |